دل نوشته های پسرک کص مخ
زنده باد خودم
درباره وبلاگ


حرفی ندارم

مدیر وبلاگ : ehsan mi
صفحات جانبی
نظرسنجی
از کار کدوم وبمستر راضی تری؟!






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد جاوا

جمعه 16 خرداد 1393 :: نویسنده : ehsan mi
خب به نام خدا

به مجموعه کلاس های آموزشیه من بگا تو بگا خوش اومدین
من کصمخ اعظم در خدمتتونم

خب این جلسه میخایم آموزش بدیم چطوری دوس دخدرتونو بکنین
اول توجه داشته باشین که اگه دوسدختر فابتونه قضیه خیلی سخته
چون هم باید جاکش باشین هم کس کش هم کس لیس
و اگه همه اینارو هستین
دمتون گرم بابا گلی به گوشه جمالتون
و اگه ندارین کیرم دهنتون گه میخورین میخاین دخترو بکنین
بشین جقتو بزن خو کونی
نکته بعدی
اگه دوسدختر اصلیتون نیس بی مرامی نکنین گناه داره
بدین دوستاتونم بکنن
هم تقسیم کار میشه
یکی مکان یکی کاندوم یکی کس
هرکی یه چیزی جور میکنه
هم اینکه بی مرامی نیس
تک خوری نکردین
بین دوستاتون کس و کونو تقسیم کردین

بخش بعدی:

شما در بدترین حالت نه خونه دارین نه ماشین حتی
که دختر بدبخت بیاد حتی بخورتش
باز نگران نباشین
چرا؟

خو لامصبا شما دوسدختر دارین
من همونم ندارم

البته شما یه چی دیگم ندارین
(عقل)

چرا؟‍‍!!

خب مومن من دوست دختر ندارم
بعد چطوری بخوام بت یاد بدم ببری دوست دخترتو بکنی

مارو ببین با کیا شدیم اینهمه آدم

بگذریم
این که کلا یه طنز بود
یه چن خطیم جدی بنویسم بد نیس

آن پسر جقی که مینشیند میزند جق
شرف دارد بر آنکس که میگاید به ناحق

خداییش
به زور
کسیو نکنین
طرف میخارید بگیرینش
به هفت روش سامورایی بکنینش تا از زندگی سیر شه

اما
به زور
خیلی نامردیه



به آخر رسید کصشراته امروزم
عمتونو گاییدم
خدافظ




نوع مطلب : روابط زناشویی، داستان، سرگرمی و طنز، مخ زدن، تیکه و متلک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 28 خرداد 1391 :: نویسنده : ehsan mi

یه بار رفتم مدرسه خواهرم دنبالش

گشت اومده میگه چه نسبتی دارین باهم

خواهرم در جا گفت دوستیم،مشکلی داره؟؟

منم از تعجب صدام در نیومد

خلاصه تو کلانتری ازش پرسیدم چرا دروغ گفتی؟؟

گفت الان بابا اینا میان دنبالمون اینا ضایع میشن کلی میخندیم





نوع مطلب : داستان، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 27 خرداد 1391 :: نویسنده : ehsan mi

قبلش بهتون بگم ادامه طلبو از دست ندین

 

بابای دوست دختر داداشم از رابطشون بو برده بود اصرار میکرد که ما تو خونوادمون از این بی آبرویی ها نداریم باید با دخترم ازدواج کنی

داداشم بهم گفت احسان جوونیم داره تباه میشه

منم رفتم تو فاز رام و شام گفتم غمت نباشه دادا فقط تو خواستگاری حواست به من باشه سوتی پوتی هم ندیا

گفت جون من درستش میکنی؟؟

منم گفتم آره عزیزم ما داداشیم باید هوای همدیگرو داشته باشیم ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 26 خرداد 1391 :: نویسنده : ehsan mi

یه بار نشستیم پای یه صحبت یه روانشناس شاید آدم بشیم

 داستان رو دریاب

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اومده بود خونمون با بابام صحبت کنه درباره مطب جدیدش صحبت کنه

منو داداشم از بیرون اومدیم خونه

مامانم از آیفون گفت بچه ها حواستون باشه این دکتر روانی اومده خونمون سوتی ندین ببرتتون دیوونه خونه

ما هم خیلی با شخصیت اومدیم تو خونه نشستیم کنار این آقای محترم

اول که سلام نکرد بعد از سه چهار دقیقه زد پشت داداشم و گفت چطوری جووون؟؟

داداشم مث بز نگاش کرد

این آقای روانشناس به فکر فرو رفت و گفت خانواده شما منو یاد یه بیمارم انداخت

(بقیه تو ادامه مطلب)



ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی و طنز، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 10 خرداد 1391 :: نویسنده : mohamad

 

گروه تفریحی مرداب | www.Mordab.In





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ehsan mi

چند روز قبل یه مطلب خوندم که نظرمو جلب کرد

درباره این بود که دخترا از پسرا بهترن و یه چیز تو این مایه ها.منم قول دادم جوابشو بدم

میتونین نوشته هامو تو ادامه مطلب بخونین



ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی و طنز، داستان، تیکه و متلک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 9 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ehsan mi
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.




نوع مطلب : سرگرمی و طنز، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic